|
که اگر یکی نباشد دیگری نیز کمرنگ خواهد شد پس هم عاشق باشید و هم احترام بگذارید
جمله فوق به مفهوم این است که انسان در زندگی به هرچیز می خواهد میرسد واگر انسانی به آرزوهایش نرسید خود کوتاهی کرده است و دیگران و دوستان در پیشرفت و یا پس رفت کسی تاثیر ی ندارد همیشه آرزو هات را در برگه ای بنویس و هر شب قبل از خواب آنهارا مطالعه کن و تمام فکر و راستای افقهای زندگی خود را بر اساس آنها تنظیم کنید
+ نوشته شده توسط ِشا پور در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
19:41 |
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ملی شنا سان رفتند ازین ولایت
ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوی گلبن وصل تو می سراید باز
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فراگوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه بما روز الست آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدییم اگر از خمر بهشت است و گر باده مست خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتمچ می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراث فطرتم
برو بکار خود ای واعظ این چه فریاد است مرا فتاد دل از ره ترا چه افتاده است
+ نوشته شده توسط ِشا پور در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت
17:7 |
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است. خوش باش كه در نشيمن كون و فساد، وابستة يك دميم و آنهم هيچ است
وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است، سرتاسر آفاق دويدي هيچ است، وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است.
وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه؟ گيرم كه بكام دل بماندي صد سال، صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟
نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين، ني حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين اندردو جهان كرا بود زهرة اين؟
فانوس خيال از او مثالي دانيم: خورشيد چراغ دان و عالم فانوس، ما چون صوريم كاندر او گردانيم.
چون هست زهر چه هست نقصان و شكست، انگار كه هست، هر چه در عالم نيست، پندار كه نيست، هر چه در عالم هست.
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ، شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ، من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ.
وز عالم شك تا به يقين، يك نفس است، اين يك نفس عزيز را خوش ميدار، كز حاصل عمر ما همين يك نفس است
هر ذره ز خاك كيقبادي و جمي است، احوال جهان و اصل اين عمر كه هست، خوابي و خيالي و فريبي و دمي است
بهتر ز مي ناب كسي هيچ نديد؛
زين به كه فروشند چه خواهند خريد؟
مي نوش، دمي خوشتر از اين نتوان يافت؛ خوش باش و بينديش كه مهتاب بسي، اندر سر گور يك بيك خواهد تافت
حالي خوش كن تو اين دل سودا را، مينوش به ماهتاب، اي ماه كه ماه بسيار بگردد و نيابد ما را.
درياب دمي كه با طرب ميگذرد؛ ساقي، غم فرداي حريفان چه خوري. پيش آر پياله را، كه شب ميگذرد
داني كه چرا همي كند نوحه گري؟
نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز، كانها كه بجايند نپايند كسي، وآنها كه شدند كس نميآيد باز!
بر ساز ترانهاي و پيش آور مي؛ كافكند بخاك صد هزاران جم و كي اين آمدن تيرمه و رفتن دي.
وين شيشة نام و ننگ بر سنگ زنيم، در زلف دراز و دامن چنگ زنيم.
ابر از رخ گلزار همي شويد گرد، بلبل بزبان پهلوي با گل زرد، فرياد همي زند كه: مي بايد خورد
با يك دو سه تازه دلبري حور سرشت؛ پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح، آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.
در صحن چمن روي دلفروز خوش است، از دي كه گذشت هر چه گوئي خوش نيست؛ خوش باش و ز دي مگو، كه امروز خوش است
درياب كه هفتة دگر خاك شده است؛ مي نوش و گلي بچين، كه تا در نگري گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است
با لاله رخي اگر ترا فرصت هست؛ مي نوش به خرمي، كه اين چرخ كبود ناگاه ترا چو خاك گرداند پست.
در دامن گل باد صبا چنگ زند، هشيار كسي بود كه، با سيمبري مي نوشد و جام باده بر سنگ زند.
خوش باش و دمي به شادماني گذران در طبع جهان اگر وفائي بودي، نوبت بتو خود نيامدي از دگران
مي نوش به خوشدلي كه دور است بجور؛ نوبت چو بدور تو رسد آه مكن، جامي است كه جمله را چشانند بدور!
واندر سر زلف دلبر آويزي به، زآن پيش كه روزگار خونت ريزد، می در قدح ريزي به.
كو در غم ايام نشيند دلتنگ؛ زآن پيش كه آبگينه آيد بر سنگ!
اوراق وجود ما همي گردد طي؛ مي خور، مخور اندوه، كه گفته است حكيم: غمهاي جهان چو زهر و ترياقش مي.
مي خور، كه چو مي بدل رسد غم برود؛ بگشاي سر زلف بتي بند ز بند، زان پيش كه بند بندت از هم برود!
وين يكدم عمر را غنيمت شمريم؛ فردا كه ازين دير كهن در گذريم با هفت هزار سالگان سر بسريم.
مي نوش چو در جهان آفت ناكي؛ چون اول و آخرت بجز خاكي نيست، انگار كه بر خاك نه اي در خاكي.
وين عمر گريز پاي چون سيمابست، درياب كه، آتش جواني آبست، هشدار، كه بيداري دولت خواب است.
خود حاصلت از دور جواني اينست، هنگام گل و مل است و ياران سر مست، خوش باش دمي، كه زندگاني اينست.
وز چنگ شنو، كه لحن داود اينست؛ حالي خوش باش، زانكه مقصود اينست
وانديشة فردات بجز سودا نيست. كاين باقي عمر را بقا پيدا نيست!
بي زمزمة ناي عراقي هيچ است؛ حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه، كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه.
تا زو طلبم واسطة عمر دراز، مي خور، كه بدين جهان نميآيي باز!
با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش؛ انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش
با موی سپيد قصد مي خواهم كرد؛ اين دم نكنم نشاط، كي خواهم كرد؟
جيحون اثري ز اشك پالودة ماست، فردوس دمي ز وقت آسودة ماست.
+ نوشته شده توسط ِشا پور در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت
12:51 |
تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
+ نوشته شده توسط ِشا پور در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت
11:18 |
يكچند به كودكي به استاد شديم؛
|